از میان کسانی که چیزهایی از موسیقی هالی شان است و احتمالا از راه موسیقی هم نان می خورند، گروهی یا کمتر یا بیشتر بر این باورند که؛ زندگی هنری و آثار سه تا آهنگ ساز، فوره، سن سان و راول، به گونه ای فراخَفَن در همدیگر پیچ و تاب خورده. مثلا مثل زندگی سیاسی احمدی نژاد و مشایی.
شاید اگر بروید و این سه تا آهنگ رو گوش کنید؛ کارناوال حیوانات (سن سان)، رکوییم (فوره) و دافنیس و کلوئه (راول)، برگردید و بگویید که ای مرتیکه ی کچل چرا رفته ای سر گلدسته و بانگ مزخرف سر داده ای؟ ولی من باز هم می گویم، چون شنیده ام که آدم حسابی ها می گویند؛ که اگر تشویق های سن سان نبود، فوره یک نت هم نمی نوشت، چه رسد به اینکه به درجه ای برسد که بشود معلم راول و تأثیرهای قلمبه ای در او بگذارد.
همه چیز از آن روز یا شبی شروع شد که گابریل فِسقلی (منظورم همان فوره ی نه ساله است) در شهرش در جنوب فرانسه نشست توی یک کالسکه و 3 روز بعد، له و لورده توی پاریس پرید پایین. در واقع فرستاده بودندش که برود به یک مدرسه شبانه روزی، جایی که در آن برای کلیسا موزیسین تربیت می کردند. این آقا، خجالتی و ترسو که تشریف داشت هیچ، زبانش را هم گویی قورت داده بود. ولی، نه که ریخت و روی جنوبی جذابی داشت، زرتی مهرش به دل همه می افتاد. حالا اگر من بودم و آن ادا و اصول های مالیخولیایی که او از خودش در می آورد را از خودم در می آوردم، تف هم به صورتم نمی انداختند و فقط اردنگی حواله ام می کردند.
شب ها و روزهای ردِ هم، توی مکتب خانه برای گابریل سپری می شد که یکهو یک روزی از روزهای سال 1861 سر و کله ی یک آقاهه ای پیدا شد که می گفتند استاد پیانوی جدید است. همچین بگویی نگویی جوان می زد. اصلا یک جورهایی آنورمال هم می زد. کاشف به عمل آمد که آقا از جقِلِگی از خودش نبوغ می پرانیده و آدم گنده ها را انگشت به دهان می کرده. مثلا چکار می کرده؟ با دو چرخه اش تک چرخ می زده یا با سه چرخه اش دو چرخ؟ یا شکلات ها را هر کجا قایم می کردند پیدا می کرده؟ نه آقا این چه حرفیست؟! مثلا حرف از این بود که وقتی فقط 10 سال داشته و هنوز قبله ی آمالش خروس قندی بوده، 32 تا سونات پیانو بتهوون را از حفظ می زده. متاسفانه اطلاعات دقیقی در دست نیست که بدانیم آن هنگام حمد و سوره را هم از بر داشته یا نه. این آق معلم کسی نبود جز شیخ الرئیس کامی سنت سانِ بنِ ژاک. کامی خانِ تیز هوش و نابغه - البته گهگاه حسابی قر و قاطی و خط خطی- با اینکه سنی هم نداشت، ولی از آنجایی که از وقتی یک ریزه بود، اسمش را سر زبانها انداخته و پایش را به مجامع موسیقایی باز کرده بود، از چم و خم همه جریان های موسیقی در پاریس و ورای آن به خوبی آگاهی داشت. رفتن زیرِ دست همچین مرشدی برای گابریل می توانست نتایج تر و تازه ای داشته باشد. مثل آشنا شدن با آثار پیچیده آهنگسازانی چون مش واگنر و کربلایی لیست که پیش از این در نظام آموزشیِ چُنین مکتب خانه ای برایش پیش نمی آمد. داش کامیِ ما از ب یِ بسمل، مخ بچه ها را تیلیت کرده بود که بروید از خودتان فرت و فرت آهنگ در کنید. پیرو آن، گابریل که حرفهای اوستایش مثل کرمی در جانش می لولید، رفت توی بوفه ی مدرسه نشست و به جای لمباندن یک ساندویچ کالباس و سر کشیدن یک شیشه کانادا و رها کردن یک آروغ، مدادش را تیز کرد و فرو کرد به شکم کاغذ سفید و یک موزیک نبشت. غلط نکنم اسمش را هم گذاشت Le papillon et la fleur. من نمی دانم این چیزی که نوشته بود قصه اش چی بود که کامی خان که براندازش کرد حسابی جا خورد و شروع کرد به نقاشی کردن زیر این نت ها!
این دو نفر که فقط 10 سال با هم اختلاف سنی داشتن توی 3 سوت با هم رفیق فابریک شدند، جوری که تا ته عمرشان هم با یکدیگر دیزی دو نفره می خوردند. البته باید اصلاح کنم؛ تا ته عمرِ آن یکی که زودتر مرد. یک وقت هایی که دلشان نمی آمد از هم جدا شوند، سن سان دست فوره را می گرفت و به بالا خانه ی آپارتمانش می برد. او در آنجا با مامان اش و یک نفرِ دیگر زندگی می کرد که نمی دانش خاله اش بود یا خاله ی مامانش و یا اصلا شاید عمه اش. داش کامی یک وسیله ی ارزشمند و به درد بخوری توی خانه اش داشت. جاروبرقی؟ نه بابا، آن زمان که برق نبوده. یک وسیله ای بود که کامی و گابریل ساعتها با آن سرگرم می شدند و حتی زمانی که شاش شدیدا بهشان فشار می آورد هم حاضر نبودند چند دقیقه از آن دل بکنند. در ضمن توی جیب هم جا نمی شد. فوتبال دستی بود؟ نه جانم تلسکوپ بود. تا می رسیدند تلسکوپ را زیر بغل می زدند و می رفتند روی خرپشته عَلَم اش می کردند و ستاره و سیاره و سحابی و کهکشان بازی. به قول بر و بچ نجومی، جرم می زدند. نوامیس همسایه هم از دستشان به شدت معذب بودند، چرا که بامشان به حیاط همسایه مشرف بود و نوامیس محترمه باید همیشه چارقد می کشیدند سرشان و می آمدند توی حیاط. این سالهای نخستین آشنایی این آدم های سر به هوا زندگی گابریل را جهت دهی کرد و الگویی را در زندگی او تثبیت کرد که اثرش را در سر تا ته زندگی حرفه ای او می بینیم. بی برو برگرد می شود گفت گابریل فوره هر جایگاه حرفه ای را که بدست آورده مدیون این رفیق فابریک عهد شباب است، از آن جمله استادیِ آهنگسازی در کنسرواتوار پاریس، که درس دادن به شاگردهای آینده داری همچون راول را برایش در پی داشت. یک وقت گمان نکنید که آثار موسیقی سن سان از تراوشات آمیخته به لخته های نبوغ که از مغز گابی بیرون می زد بی بهره بوده و از هم کاسگی با او هیچ واگیری نگرفته. خیلی هم گرفته. چون زیاد پیش می آمد که گابریل مستقیما به صورت کامی یک تم یا ملودی آبدار عطسه کند. یقه را ول کن! مثال می خواهی مثال می آورم. یقه گیری در شأن آدمهای بی خدا نیست.
همونطور که گفته شد این گابریلِ ما، راه به راه تلپ بود توی خانه ی کامی اینا. یک مشت خط خطی های نت مُت هایش هم لای کلاسور، قاطیِ هم بودند. احمدِ بنِ مشنگِ بنِ سعدِ رافعی روایت می کند که؛ وی یک کشِ تمبانِ قرمز و سفید هم دور کلاسور اش می انداخت که این نت ها ولو نشوند. یک روز که توی خانه کامی اینا، پشت میزی که نت هایش را رویش ولو کرده بود، دست زیر چانه زده و داشت با مودمِ مخ اش به بانک الهامات هنری کانکت می شد، خطایی پیش آمد و یک الهام نا مرتبط وارد سیستم اش گردید. که چی؟ که 10 دقیقه دیگر یک بچه از بلندترین درخت خیابان شانسیقلوموژ پایین می افتد. داش گابریل که چند سی سی خون فردین هم توی رگ داشت، به جای اینکه بگوید چشمش کور، یک جوری از جا پرید و دویدن آغازید که گویی با تایسانگ - سرباز دونده لینگ چانگ- کَل انداخته باشد. مرد عنکبوتی ما، نفس بریده به زیر درخت رسید، ولی خبری از بچه مچه ای که بالا مالاهای درخت رفته باشد نبود. لَختی زیرِ درخت منتظر ماند تا مطمئن شود خبری نیست. احساس کرد یک چیزی افتاده لای موهایش و دارد ورجه وورجه می کند. طفلی گابریل رنگش مثل گچ، بنفش شد! [هیچ اعتراضی وارد نیست. به من چه که تا حالا گچِ رنگی ندیده ای؟ منظورِ من از این گچ رنگی ها بود که جواب مسئله را با آن پای تخته می نویسند.] موهایش را که تکاند، یک بچه ملخ پایین افتاد. هیچ پیشگویی، اعم از دوپا، چهار پا، شش و یا هشت پا، تا به آن روز، به این درجه از خیتی نایل نیامده بود. حالا می توانست حدس بزند این الهام داشته به مخِ یک ملخِ پیشگو فرستاده می شده، از اینرو به جای "بچه ملخ" در آن فقط ذکر شده بود "بچه". البته که این تجربه ی پیشینیان باید بسیار مورد توجه بعضی رئیس جمهورهای برخی کشورهای در حال توسعه ناپایدار قرار بگیرد که در اداره ی کشور تکیه به الهامات واصله دارند.
برگردیم به خانه کامی اینا، جایی که آقای صاحب خانه دارد پیِ جا سیگاری اش می گردد. می رسد به میزی که پر از کاغذ پاره های گابریل است. دارد زیر و رویشان می کند که شاید جاسیگاری را پیدا کند، اما ناگاه خاکستر سیگارش روی یکی شان می ریزد. بر می دارد که تمیزش کند، ولی نت های روی آن که فقط طرح کلی گابریل برای نوشتن یک موسیقی هستند به شدت قلقلکش می دهند. از قضا کامی در آن لحظه فقط لَنگِ جا سیگاری نبود. بلکه ساعتی پیشتر جبرئیل بر او نازل شده و پیامی به او داده بود؛ که وضو بساز و سیگاری روشن کن و دست بکار نوشتن دومین کنسرتو پیانویت بشو، همانا تا پیش از اذان مغرب سیگار تو به تو می گوید چه بنویسی. اون همان کرده بود که او را امر شده بود، اما احساس می کرد که مخ اش چیزیده و هیچ تِمی برای موومان نخستین به ذهنش نمی رسد. تمِ مُهر شده به آتش سیگار عجب چیزِ خوراکی بود. پس هی نپرسید که ارتباطِ سیگار و هنر در چیست. بی درنگ سجده شکر به جا آورد و نت را برگرفت. (می شود اینقدر مرا خِفت نکنید که اینها را با این جزئیات از کجا می دانم. چندی پیش، از یکی از کسانی که خودش را وقف مداحی ۱+۱۳ معصوم کرده مشاوره ای گرفتم و پرسیدم شما شرح حال شخصیت های مورد نظرتان را از کجا با این همه جزئیات بدست می آورید. او مرا از رهنمودهای بی دریغ اش بهره مند کرد که نتیجه اش را در این نوشتار شاهد هستید. اجرش با میوز، الهه ی دریده و چشم سفیدِ شعر و موسیقی.) آن نت، تمِ موومانِ اولِ کنسرتو پیانویِ کامی شد و خود گابریل هیچ وقت از آن تِمی که نوشته بود، حتی به عنوان قیفِ کاغذیِ یکبار مصرف یا ظرف باقالی یا تخمه آفتابگردان هم استفاده نکرد. و در ادامه همزیستی شان هم، کم نبود از این دست عطسه های بی حفاظ موسیقایی (لطفا هرگز همانند آن بازیگر ارزشمند سینما در بزرگداشت علیرضا مشایخی موسیقایی را نخوانید موسیقیایی.)
می بینید که هنوز راول وارد زنجیره نشده. پس این روایت ادامه دارد، ولی خودم حالم از نگارشم به هم خورد و به سرم زده که ادامه ندهم اش.
مهدی دولتی - سوم دی 1389
آنجا، کنار یک پدر روحانی میانسال، یکی از صندلی های دوست داشتنی اتوبوس (صندلی پشت آبسرد کن) خالی بود. نشستم و بلافاصله مشغول مطالعه یادداشت های مربوط به درس پیوند شعر و موسیقی شدم. چند ساعت دیگر آزمون این درس برگزار می شد. پدر روحانی مشغول مطالعه برگه های آزمون فیزیک دبیرستان بود. وقتی شاگرد راننده آمد که کرایه بستاند، پدر چنین لب به موعظه گشود: «آقا من از شما خواهش می کنم عنایت بفرمایید؛ روزنامه ای که بر روی آن می نشینید پر از اسم حضرت عباس و ائمه است». شاگرد راننده بسیار محترمانه رو به پدر گفت: «حاج آقا من خیلی دقت می کنم. خاطر جمع باشید، همه اش را گشته ام از این اسمها نداشته، من همیشه دقت می کنم حاج آقا!!»
در مقابل پاسخ محترمانه و در عین حال تخیلی این جوان با تجربه، پدر روحانی دیگر این پرونده را بسته دید. برای تغییر دادن جو نفس عمیقی کشید و با لبخندی رو به من چنین گفت: بفرمایید مسئله حل کنیم. گویا تمایل داشت سر سخن بگشاید؛
_چگونه است که فیزیک می خوانید؟
_I teach physics (هنوز برای من پرسش است که چرا این جمله را انگلیسی گفت)
_چه جالب! من شیفته ی فیزیک هستم. هم در نجوم به کارم می آید، هم در رشته تحصیلیم و هم در واقع در همه ابعاد زندگی.
_(وقت آن بود که کنجکاویش را درباره آنچه دقایقی پیش با چشمان تیزبینش شکار کرده بود عیان کند و با اشتیاق بپرسد:) رشتهی شما چیست؟
_(طبق معمول با لحنی آکنده از اکراه) موسیقی
_من در کنار نوشته های شما دیدم که علائم موسیقی نوشته بودید... (به یاد ندارم در ادامه چه گفته شد یا نشد، اما ناگهان سخن پدر روحانی به این جمله رسید:) جامعه اسلامی به فقیه موسیقیدان نیاز دارد. روح افراد جامعه همچون جسم بیماران است. همانگونه که تنها طبیب می داند که چه دارویی شفابخش جسم بیماران است، تنها فقیه موسیقیدان است که می تواند با تکیه بر معرفتی که بر ابعاد مختلف زندگی دارد، مصلحت شنیداری جامعه را تشخیص دهد.
(از اینجا به بعد رشته کلام را هرچه محکمتر به دست گیرید که رها نشود) سخن پدر روحانی مؤید این ذهنیتم بود که قیاس شایسته از هر سطح معرفتی نمی تواند منتج شود. در شگفتم از اینکه می بینم هر چه ذهن ناتوان تر، گرایشش به آلات خطیر استدلال همچون قیاس بیشتر است. امان از تصمیماتی که در نتیجه قیاس های نابجا اتخاذ شود و چه بسیار مردم که سیه روز چنین تصمیماتی هستند. هم اکنون که این جملات را می نویسم صدای گفتگوی چند تن را می شنوم که از کودکانشان با هم سخن می گویند، در حالی که یقین دارم خود نیز کودکانی بیش نیستند. بیچاره کودکانِ این کودکان، تا زمانی که خود به اتحادیه کودک داران نپیوسته اند بایستی قیاس های نخراشیده ریش سپیدان موی در آسیاب سپید نکرده را همچون تلخ دارویی به کام خویش فرو ریزند. دریغا که این تلخکامی های متحمل را پایانی نیست. آنگونه که هر روز از درخت طبابت شاخه هایی نو می روید، تخصص چوپانی ارواح طیبه ی الذین آمنوا را شاخ و برگی نو ضرورت است. با همه این احوال باید به باز شدن پای موسیقی به حوزه علمیه خوش بین بود. به پدر روحانی گفتم فکر می کنید یک عمر کفاف می دهد که انسانی هم فقیهی عالی رتبه و هم موسیقیدانی صاحب نظر در موسیقی شود. ایشان اشاره به کرامات بسیاری از علمای عظام کردند و گفتند این حضرات به درجاتی از کرامت نائل می آیند که ره صد ساله را یک شبه می پیمایند. خودمانیم، تصورش چقدر هیجان انگیر است! فقیهی یک شبه موسیقیدان می شود و احتمالا شب بعدش هم به صبح نرسیده اپرای کشتار خونین فیضیه قم توسط ایشان تصنیف شده است. تصورش خالی از لطف نیست، پس وقوعش قطعا خوشایند تر خواهد بود. کم کم از سخنان پدر دستگیرم شد که هدفشان از گفتگو با من پیرامون این موضوع این است که مرا به تحصیل در حوزه علمیه به موازات تحصیل موسیقی رهنمون شوند.
_به کسانی که فقه می خوانند هم توصیه می کنید موسیقی بخوانند؟
_بله. به طلبه های جوان.
_به برنامه ریزان نظام آموزشی حوزه چنین پیشنهادی کرده اید؟
قابل پیش بینی بود که این پرسش بی پاسخ بماند و منجر به پایان این گفتمان شود.
مهدي دولتي- بهار 1385
چندی پیش در بررسی آمار بازدیدکنندگان این وبلاگ به موردی برخوردم. بشنوید، خالی از لطف نیست:
بیشترین بازدیدکنندگان این وبلاگ از بخش جستجوی عکس در گوگل و با جستجوی واژه رهبری ، راهشان به اینجا می افتد. اما مگر من عکسی از رهبر جمهوری اسلامی در وبلاگم دارم؟!
در یکی از پست های قدیمی این وبلاگ عکس دو رقاص باله را ضمیمه ترجمه ی خبری درباره یک اجرای باله کرده ام. واژه رهبری هم در این وبلاگ فراوان کاربرد دارد، چرا که هر ارکستری رهبری دارد...
ولی گویا این عکس را گوگل به جویندگان عکس مقام معظم رهبری (-) ارائه کرده و مورد استقبال شایانی از سوی جویندگان عکس آن حضرت قرار گرفته. ارائه عکس این دو رقاص معمولاً در اولین صفحه ی مربوط به جستجوی عکس با موضوع «رهبری» در Google Image Search، شاهدی بر این مدعاست.
بررسی چند ماه اخیر آمار وبلاگم مرا به این باور رسانده که شمار جویندگان عکس حضرت آیت الله روز به روز فراوانی می گیرد.
خوش بین باشیم و ارائه عکس دو بالرین را از جانب گوگل در مقابل واژه رهبری، «نوآوری» این سایت دانسته و استقبال روزافزون جویندگان یاد شده از این عکس را به حساب «شکوفایی» چهره ی برخی از دوستداران آن حضرت از دیدن دو هنرمند رقاص بگذاریم.
همین جا به شما دوستداران آیت الله خامنه ای که مودم رنجه می کنید و دیده می آلایید که سری به وبلاگ ناچیز و بی ربط بنده بزنید، خوش آمد می گویم. شرمنده ام که ناخواسته در جستجوی ارزشمندتان خلل و وقفه ای پدید آورده ام.
دستورالعمل گذراندن واحد درسی کارآموزی: 80 صفحه درباره ی موسیقی بنویسید و تحویل رضا معافی بدهید!
برخی از بازدیدکنندگان وبلاگ بر من اینچنین خورده می گیرند که چرا به موسسه ی نهاوند بدبین هستی و خوبی هایش را نمی بینی.
به چند پرسش و پاسخ در این زمینه بپردازیم:
آیا من در این وبلاگ نسبت به موسسه ی نهاوند ابراز انزجار کرده ام؟
باید یادآور شوم که من به انتخاب خودم در این موسسه وقت می گذرانم، این در حالیست که موسسات دیگری هم بودند که مرا بپذیرند. از بین آنها که مرا می پذیرفتند اینجا را برگزیدم (هیچ گونه تخدیری هم در این انتخاب نقش نداشت). مکان های شایسته تر از نهاوند برای فعالیت موسیقایی در تهران کم نیستند. اما کسانی چون من- گاهی به دلیل عقب ماندگی های هنری و گاهی به دلیل محدودیت های زمانی و اقتصادی- شایستگی حضور در آن اماکن را ندارند. پس این موسسه برای من ارزشمند است و دوست دارم پا برجا باشد. خرده گیری های من نمی تواند دلیلی بر انزجار من باشد. انسان گاهی به مادر خود هم خرده می گیرد.
آیا سخن گفتن از شایستگی و توانمندی های این موسسه در توان من هست؟
من آدم کار بلدی نیستم به ویژه در مدیریت امور فرهنگی. اگر شما برای شخص نابلدی ساز بزنید که چیزی از موسیقی نداند، باز هم اشتباهات فاحش شما خاطرش را می آزارد و شاید آنها را به رُختان بکشد. اما نمی تواند چندان سخن پخته ای در برتری های کیفی نوازندگی شما بگوید. شاید بیراه نباشد اگر بگویم ستودن، کاریست از خرده گرفتن نازک تر آنگونه که فرهیختگی و نازک اندیشی از ستاینده طلب می کند. پس مرا معذور بدارید که تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف.
آیا این وبلاگ مکانی برای بدگویی از - یا خدای ناکرده دشمنی با- این موسسه بوده است؟
اگر کسی می خواهد از موسسه ی نهاوند بد بشنود یا با بدخواهان این موسسه هم سخن شود به این وبلاگ اشتباه آمده. چند نفری هم که با نظراتشان در این وبلاگ، خودشان را از این دسته معرفی کردند، نتیجه ای نگرفتند. کسانی که به دنبال چنین گفتگوهایی هستند کافیست به راهروهای موسسه یا گذرگاه کنار ساختمان مراجعه کنند. کم نیستند دانشجویان گزافه گویی از این دست که علاوه بر سیگار به دشنام دادن دیگران نیز اعتیاد دارند (سیگاری های خوش سخن به خود نگیرند).
نوشته های پیشین من اگر نشان از دشمنی ندارد نشان از چه دارد؟
با محاسبات خیلی ها جور در نمی آید که من درباره ی موسسه نهاوند با این صراحت تند گویی کنم و سیستم مدیریتی از محتوای نوشته های این وبلاگ آگاه باشد (آنگونه که حتی علی معافی درباره ی این نوشته ها، در وبلاگ ابراز نظر می کند)، اما از سوی مدیریت اقدامی که عرصه را بر من تنگ کند انجام نشود. پس گمان می کنم بخشی از این نوشته ها نشان از اصرار من و احترام مدیریت این موسسه به آزادی بیان دارد. باز هم بگویید من سیاه بین هستم!
ضبط اثری از جان کیج برای نخستین بار در ایران
صبح امروز بیست و هفتم شهریور 86 اثری از جان کیج به نام Four6 با اجرای آنسامبل موسیقی معاصر به سرپرستی نادر مشایخی در تالار اندیشه ضبط شد. فرانک شفر مستند ساز نامدار هلندی و از نزدیکان جان کیج بر این ضبط نظارت داشت و خود از بخش هایی از این اجرا فیلمبرداری کرد. به گفته ی نادر مشایخی این اولین ضبط از اجرای اثری از جان کیج در ایران است و اتفاق مهمی در دنیای موسیقی بشمار می آید. این اثر چندی پیش توسط همین گروه در سالن موسسه خوش نهاد پیمان با حضور فرانک شفر اجرا شده بود.
پس از این ضبط، قطعه Seven از همین آهنگساز نیز توسط گروهی از دانشجویان دانشگاه تهران اجرا و ضبط شد.
چندی بود می خواستم به دو مورد که سر کلاسها برایم خیلی آزار دهنده شده اشاره کنم (ایراد خط کشی تابلو و خرابی پدال پیانو). از قضا امکانی فراهم شد که روی یک عکس به آنها اشاره کنم. گمان می کنم عکس به تنهایی گویای این دو مشکل هست. پس نیازی به توضیح من نیست. ولی...
ولی اگر با جهانبینی ای از جنس Music, Power & Politics آشنا نباشید، شاید این عکس، ذهن آموخته ی شما - به جامعه ی ایرانی و ارزشها و پاد ارزش های نهادینه شده در آن- را برآشوبد. پس کمی توضیح بر روی این عکس لازم به نظر می آید.
بسیاری از موزیسین های جوان ایرانی با گرایش راک که قصد برگزاری کنسرت دارند و به دلیل اینکه موسیقی آنها از نظر بایدها و نباید های مصوب در امور فرهنگی کشورمان خیلی مورد دار به نظر می رسد برای مکان برگزاری کنسرتشان از همه جا قطع امید کرده اند، هنوز یک روزنه ی امید برای خود می بینند و آن سالنی در طبقه چهارم ساختمانی در خیابان ویلا است.
اما این لیانگ شامپو از آن لیانگ شامپو ها نیست. این ساختمان، فضایی افسون گر دارد. در اینجا با چشمان خود دیده ام که یکی مرد، آبکشی انباشته به آب می برد، آنهم آبی که شعله ای در میان داشت. و چه بسا دیگر شگفتی ها که این دو پیشین را خرد نمایانند. پیش گویانی پیش از این خبر داده بودند که در یتیم خانه ای اینچنین کراماتی عیان خواهد شد. (امروزه مفسرین معتقدند خطایی رخ داده که گناهش بر گردن کسی نمی توان نهاد. در گذشته کنسرواتوار معنی یتیم خانه می داده. اما امروزه اختصاص به ایتام ندارد که هیچ، بلکه به ندرت دیده می شود بچه یتیمی بتواند از صافی حسابداری آن عبور کند.) این لیانگ شامپو منزلگاهیست که هم به گریزنده جای می دهد، هم به گریزاننده. این میهمان پذیریِ دوجانبه گاهی سبب خلق صحنه های بدیعی می شود که از جمله آنها می توان به پارچه روی پیانو اشاره کرد. یاد صندوق مادربزرگم بخیر! چنین پارچه ای روی آن می انداخت. ولی حکمت این پارچه از حکمت آن پارچه بیگانه است. همانگونه که بر مؤمنین امر شد که عورتین خود را بپوشانند، هیئت همراه شخصیت فاضلی که در تصویر می بینید از خوش نهادی ها خواست که پیانو شان را بپوشانند. اگر مدیر با تجربه و آینده نگری باشید در مؤسسه تان هیچ وقت پارچه ای نگه داری نمی کنید که بتوان روی پیانو را کاملا با آن پوشاند. ولی هیچ بعید نیست همین چارقد، بلا راه از نیمه را بازگردانده باشد.
بیایید بیاندیشیم که در اوضاع فرهنگی کنونی ایران، چه کسانی برای مدیریت آموزشی موسیقی شایسته هستند؟ چه شرایطی برایشان الزامی است؟ آیا سواد موسیقی آنها در اولویت قرار می گیرد یا توان سیاسی شان؟ بیایید بیاندیشیم که اگر به ازای هر ضربه ای که به میخ میزنیم یکی هم به نعل نزنیم، باز هم می توانیم در گسترش موسیقی گامی به جلو برداریم. شگفت از کار چوبی که خود را به آب و آتش میزند و کس نه خیسی در آن می بیند، نه سوختگی.
سعی نکنید چند جمله بعدی را به جمله های پیشین ربط دهید:
در یک روز سرد زمستانی روی زمین یخ بسته سرخوردم و روی زمین افتادم. رهگذری که با اضطراب مرموزی در حال عبور بود به سوی من دوید، با رویی گشاده کمکم کرد که برخیزم و با نگرانی پرسید آسیب ندیده ای؟ این در حالی بود که چند زخم تازه روی دست و صورتش به چشم می خورد. آنقدر تازه که هنوز خونشان جاری بود. ولی وانمود می کرد که همه چیز روبه راه است. در پاسخش گفتم نه و خیلی سپاسگزاری کردم، هرچند خیلی هم به کمکش نیازی نبود. با سرعت دور شد، من هم راهم را در پیش گرفتم. زخمهای تازه ی آن مرد پرسشی در ذهنم برجای گذاشته بود که وقتی متوجه شدم کیف پولم نیست، این پرسش برطرف شد.
پیشگیری از تصادف
چندی پیش نوشتم که خوش نهادی ها در شب جان کیج در خانه هنرمندان، اثری بنام FOUR6 از این آهنگساز را اجرا خواهند کرد. اما این چنین نشد. نیم ساعت پیش از زمان مقرر، آقای نادر مشایخی وارد اتاق تمرین شد و گفت از آنجا که به اربعین حسینی نزدیک هستیم این اجرا به زیان همه ما خواهد بود. پس اجرا نمی کنیم و می گوییم که ما به احترام اربعین ازاین اجرا خودداری کردیم. البته به دانشجویان وعده داد که جایگزین امشب، اردیبهشت ماه در همین مکان چند شب پیاپی اجرا خواهید داشت. اما به اصرار آقای دهباشی سردبیر مجله بخارا که برگزار کننده این مراسم بود ONE7 اثر جان کیج اجرا شد و متأسفانه مجری برنامه (آقای دهباشی) این قطعه را FOUR6 معرفی کرد. قطعه افلیا از جان کیج هم آن شب اجرا شد و آقای مشایخی می گفت که من با اجرای این اثر در آن مراسم موافق نبودم، چون این قطعه نمی تواند معرف جان کیج باشد و حتی باعث معرفی نادرست این آهنگساز می شود.
در تعطیلات نوروز من و علی معافی در کوچه پس کوچه های یاهو مسنجر به هم بر خوردیم. البته آقای معافی از دیده ی آدم ریزه هایی چون من همیشه پنهان است (دائم الاینویزیبل). گهگاه که آدم ریزه ای دست از پا خطا کند، حضرت معافی در برابرش ظهور می کند و آدم ریزه ی گمراه را از رهنمود های خود بهره مند می کند. وی در نصیحت نوروزی خود فرمودند که بنده بایستی ادبیات وبلاگم را دیگرگون کنم و همچنین اضافه کردند که پسر تو هرچی نباشه دانشجوی دانشگاه جامع محسوب میشی!
تصادف کیج گونه ی اصوات به لهجه ی ایرانی
در تهران شاهد تصادفات روزمره گوناگونی هستیم. اما گفته اند که خانه هنرمندان آبستن تصادفی دیگرگونه است. بعد از ظهر فردا، شانزدهم اسفند 85، گروهی از دانشجویان موسسه ی خوش نهاد پیمان به سرپرستی نادر مشایخی قطعه FOUR6 اثر جان کیج را در خانه هنرمندان اجرا خواهند کرد. این اجرا در حاشیه برنامه ای با عنوان شب جان کیج که مجله بخارا آنرا برگزار می کند گنجانده شده است. به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران در این برنامه دكترمحمد باقر ضيايي، علي دهباشي، نادر مشايخي و پيمان سلطاني سخنرانی خواهند داشت.
شنیدم که شبکهZDF هم قصد تهیه گزارش از این اجرا را دارد!
از کسانی که برای تماشای این اجرا می آیند خواستارم که تعدادی گوجه فرنگی به همراه داشته باشند تا در صورت نیاز از اجسام سخت تر برای هدف قرار دادن نوازندگان استفاده نکنند.
در آغاز، این نقل قول ها را بخوانید تا دستگیرتان شود که سخن پیرامون چیست:
خبرگزاری ایسنا: تنديس جشنواره ملی علمی کاربردی به رييس واحد موسيقي دانشگاه جامع علمی کاربردی اعطا شد.
در اين جشنواره از هشت دانشجوي نمونه، پنج كارآفرين نمونه، چهار مدرس نمونه و پنج مركز آموزش علمي كاربردي برگزيده با اهداي لوح تقدير شد.
همچنين يادواره اولين جشنواره ملي علمي كاربردي به دكتر جهرمي وزير كار به پاس حمايت از طرحهاي خود اشتغالي و تنديس جشنواره به رييس واحد موسيقي دانشگاه (بهزاد معافی )به پاس تدوين سرود دانشگاه و سرودي درباره پيامبر اعظم (ص) اهدا شد.
سایت رسمی موسسه خوش نهاد پیمان: میثم معافی و اجرای ارکستر کنسرواتوار تهران در جشنواره ملی علمی کاربردی
ارکستر کنسرواتوار تهران به رهبری فرزاد نوشاد در نخستین جشنواره ملی علمی کاربردی در سالن همایشهای بین المللی صداوسیما با اجرای چهار قطعه به اجرای برنامه پرداخت.
در بخش نخست با اجرای سرود جمهوری اسلامی ایران و نیز پارت پنج (ساخته فرزاد نوشاد) اجرا گردید.
در بخش دوم برنامه اجرای سرود دانشگاه جامع علمی کاربردی مورد توجه حظار قرار گرفت.سرود دانشگاه جامع توسط کنسرواتوار تهران (مرکز آموزش علمی کاربردی فرهنگ و هنر واحد 19 تهران) ساخته شده است که امروز در جشنواره علمی کاربردی برای اولین با رونمایی شد.
در بخش پایانی اجرای سرود "ای محمد" به خوانندگی میثم معافی به مناسبت سال پیامبر اعظم بود که مورد استقبال بسیار حضار قرار گرفت.

و اکنون بشنوید از ریشه ی دوازدهم:
در یکی از عکسهای بالا متنی را می بینید که بر صفحه نمایش جشنواره نقش بسته و در خط اول نوشته شده «سرود ملی علمی کاربردی». من می دانم که سرود ملی چیست، اما هر چه اندیشیدم نفهمیدم که «سرود ملی علمی کاربردی» چه معنی می تواند داشته باشد. به هر حال پدیده ایست.
علی معافی می گوید: «از دانشگاه جامع به هنرستان موسیقی رفته بودند که سفارش ساخت این سرود را بدهند. اما آنجا چنان هرج و مرج بوده که نفهمیده اند چه کسی مسئول چه کاریست. سپس پیش ما آمدند. کلماتی که آنها الزام کرده بودند در سرود بگنجد را پیش چند شاعر بردیم، بیژن ترقی و احمد رضا احمدی و دیگران! گفتند با این کلمات از ما کاری بر نمی آید. این به آن معنی نیست که این اساتید شاعران توانمندی نیستند. اما الزام بکارگیری چندین کلمه و محدودیت تعداد ابیات دست آنها را بسته بود. من هم خودم آمدم و این سرود را نوشتم. نوشتن سرودی با این همه شرایط محدود کننده فقط از من بر می آمد!»
بیایید جنبه داشته باشیم و تحمل کنیم که گاهی هم آب سر بالا برود. اما سر بالا رفتن آب هم آدابی دارد. از علی معافی پرسیدم آیا پیش از اینکه به آقای نوشاد سفارش موسیقی برای این سروده را بدهید دستکم نظر اساتید این موسسه را جویا شدید؟ در پاسخ گفت نیازی نبود، می بینید که در جشنواره اجرا شد و همه خوششان آمد! حق با آقای معافی است. حالا که علف به دهان بزی شیرین آمده من چرا خودخوری می کنم؟!
برویم سراغ پلی بک با شکوه ارکستر و گروه کر آقای نوشاد، به همراهی آواز میثم معافی (فرزند خلف رييس واحد موسيقي دانشگاه جامع) که همه حضار را به حظ اکمل رسانید. چندی از نوازنده ها و خواننده های کر می گفتند موسیقی ضبط شده ای را که به هنگام نمایش موفق آنها به رهبری آقای نوشاد پخش می شده، آنها اجر نکرده اند. ولی آواز ضبط شده گویا با صدای میثم معافی بوده است. البته ناگفته نماند که همه قطعات اجرا شده پلی بک نبوده است.
و اما آقای نوشاد... این مرد به نمره های 12 و 20 علاقه ویژه ای نشان می دهد. کمتر پیش می آید نمره ای که به شاگردانش می دهد از این دو حالت خارج باشد. و گمان می کنم هرگز پیش نمی آید به کسی که در ارکسترش حضور فیزیکی مداومی داشته باشد نمره ای بجز بیست بدهد (حضور در ارکستر آقای نوشاد ظاهرأ اختیاریست). مثلا شما اگر ساز تخصصیتان پیانو است ولی نمی توانید این ساز را بنوازید و در گروه کر اگر صدایتان در بیاید از هر 10 نت، 8 نت را فالش می خوانید و هیچ یک از دو گزینه ی نواختن پیانو و خواندن در کر نمی تواند نمره ای بیش از 12 را در درس ارکستر برایتان حاصل کند نگران نباشید. کافیست وقت اضافه داشته باشید و بتوانید تنها حضور فیزیکی در ارکستر آقای نوشاد به عمل رسانید. نمره بیست شما تضمین خواهد شد. با وجود فن آوری پلی بک نگران روز اجرا هم نباشید.
از برنامه درسی که برای پودمان چهارم اعلام شده اینگونه بر می آید که به زودی آقای صاحب نسق در موسسه خوش نهاد پیمان مشغول تدریس خواهد شد. البته در این برنامه فقط تدریس سازشناسی غربی برای ایشان در نظر گرفته شده، ولی تردید ندارم که از او برای همکاری با دپارتمان آهنگسازی این موسسه نیز دعوت شده است.
مقابل واحد درسی ارکستر جهانی 2 و اجرای صحنه ای 1 نام نادر مشایخی به چشم می خورد. به گفته آقای معافی تعدادی از دانشجویان که سطح نوازندگی بالاتری دارند پس از تعیین سطح و گزینش توسط آقای مشایخی ملزم می شوند واحد درسی مذکور را با این استاد بگذرانند! اینگونه که از برنامه اعلام شده بر می آید، به دیگر دانشجوها آقای نوشاد این واحد را درس خواهد داد.
نام ناآشنایی در برنامه به چشمم می خورد. پیانو عمومی 3 را آقای بیات نیز درس خواهد داد. می گزینمش با آنکه نمی شناسمش!! چرا که محدودیت زمانی عرصه گزینش را بر من تنگ کرده است.
سلفژ 3 به عنوان درسی اختیاری ارائه شده و در تابلو موسسه آگهی به دانشجویان توصیه می کند که از گرفتن این واحد درسی پرهیز نکنند که روز واقعه نزدیک است. طبق نوشته ی این آگهی در آزمون نهایی جامع سلفژ در سطح 4 پرسیده می شود.
دو مورد قابل توجه در زیر جدول برنامه درسی اضافه شده:
دانشجویانی که نتوانند نظرموافق استاد نادر مشایخی را جهت شرکت در کلاس جلب نمایند می بایست در زمان حذف و اضافه نسبت به تغییر کلاس و استاد اقدام نمایند.
درس سلفژ از دروس اصلی امتحان جامع می باشد و اخذ این درس به کلیه دانشجویان توصیه می شود.
چندی پیش، این گمان به ذهن بزرگواری راه یافت که من می توانم در زمینه ی موسیقی کلاسیک و مدرن خبرنگاری کنم. این بزرگوار به من پیشنهاد کرد که برای تبدیل گمان وی به یقین، چند خبر را در این زمینه گزینش و ترجمه کنم. چند خبر را آنچنان که در زیر می خوانید گزینش و ترجمه نموده و برای شخص یاد شده فرستادم. با توجه به آنچه پیش رو دارید پیش بینی پی آمد این سنجش کار دشواری نیست.
نمی دانم کدام رفتار من سبب شایسته نمایی کاذب می شود و در نگاه اول مرا کارآمدتر از آنچه هستم می نمایاند.
امیدوارم هرچه زودتر توانایی هایم از محدوده ی فضاحت بار کنونی فراتر رود.
تانگوهای رهبر ارکستر کلاسیک در سال 2007

دنیل بارنبویم رهبر ارکستر متولد آرژانتین در شب سال نو کنسرتی در سرزمین مادریش شامل قطعات تانگو برگزار کرد.
در این کنسرت که در فضای باز در پای ستون سنگی مشهور بوینس آیرس برگزار شد سفرای فلسطین و اسرائیل در کنار یکدیگر حضور پیدا کردند. این نمایش وحدت از سوی آنها، نوعی ستایش بارنبویم به عنوان یکی از شخصیت های مهم مدافع صلح در خاورمیانه بود.
بارنبویم که یک شهروند اسرائیل است، کسی بود که به همراه یک دوست فلسطینی، ارکستر West-Eastern Divan را تاسیس کرد که گروهی متشکل از نوازنده های جوان اسرائیلی و عرب می باشد.
بارنبویم به عنوان رهبر اپرای استاتسوپر برلین، رهبر پیشین ارکستر سمفونیک شیکاگو و رهبر میهمان اپرای لا اسکالا در میلان معمولا با رپرتوار کلاسیک سرو کار داشته است. اما در رهبری ارکستر فیلارمونیک بوینس آیرس در شب سال نو، بارنبویم برنامه ای از تانگوهای مردم پسند را برگزیده بود.
او گفت: «من از انتخاب این رپرتوار تانگو خرسندم، چرا که اجرای موسیقی که مورد فهم و استقبال عمومی قرار بگیرد را ترجیح می دهم»
تانگو نماد سبک موسیقی بوینس آیرس است و ده هزار تماشاچی آنچنان این اجرای کلاسیک را تشویق کردند که موسیقی های مشهور و مردم پسند بوینس آیرس همچون “El dia que me quieras” ، Mi Buenos Aires” querido” و “Cuesta abajo” را تشویق می کنند.
آرشیو یادداشت های شوستاکوویچ به دنبال خانه می گردد

یک مجموعه به یادگار مانده از شوستاکوویچ می تواند مشتاقان زیادی در غرب پیدا کند، اما در استونی مجموعه ای از نامه ها، پارتیتور های سمفونی و موسیقی فیلم های این آهنگساز در آپارتمان کوچکی مورد بی توجهی ناخوشایندی قرار گرفته و خاک می خورد.
به گزارش شیکاگو تریبون قفسه های خانه ی ناتالیا و مارک ماتسو در تالین، از نسخه های اصلی نوشته ها و پارتیتور های بجا مانده شوستاکوویچ انباشته است.
ناتالیا و مارک فرزندان رومن ماتسو، آهنگساز و دوست صمیمی شوستاکوویچ هستند. به گفته ی ناتالیا در چند دهه گذشته آرشیو این آهنگساز مطالعه نشده و بدون طبقه بندی در کشوها و جعبه های غبار گرفته بر جای مانده است.
سال گذشته به مناسبت صدمین زادروز شوستاکوویچ مراسم بزرگداشت پرهیاهویی در غرب برگزار شد. اما به گزارش تریبون این فرصت بدون اینکه در روسیه مورد توجه شایانی قرار گیرد از دست رفت. تنها برای بزرگداشت او کنسرتی به رهبری روستروپوویچ ماه سپتامبردر مسکو برگزار شد.
مارک ماتسو به این نشریه گفت او و خواهرش مدت طولانی است که برای پیدا کردن خانه ای درخور نگهداری پارتیتورها و ضبط های این آهنگساز، در تلاش هستند.
موزه ی شوستاکوویچ که توسط روستروپوویچ در آپارتمان این آهنگساز در سنت پیترزبورگ تأسیس شده، یکی از مکان هایی است که برای نگهداری از این آثار پیشنهاد شده، اما مارک ماتسو به دلایلی که تا کنون مطرح کرده است، جابجا کردن این آرشیو را از استونی به کشوری همچون روسیه کاری احمقانه می داند.
فرزندان ماتسو در حالی که چند سال از مرگ والدینشان می گذرد، با اینکه هیچ کدام در تالین زندگی نمی کنند، آپارتمان تالین را تنها به عنوان خانه ای برای این آرشیو حفظ کرده اند.
دیدار با ویولنسل نواز نامی در کارنیوال

جولین لوید وبر نوازنده ی نامدار ویولنسل به گیلدهال در پرستون رفته تا در 23 ژانویه به همراهی ارکستر فیلارمونیک سلطنتی لیورپول در کنسرتی که کارنیوال نامگذاری شده و به اجرای آثار دووراک اختصاص دارد شرکت کند.
این ویلنسل نواز بریتانیایی که به عنوان یکی از مستعدترین نوازنده های هم عصر خود مطرح شده، ضبط های فراوانی را در کارنامه ی کاری خود دارد و تا کنون بیش از 50 مورد از آنها جزء اجراهای برتر این آثار شناخته شده است.
آلبوم های متعددی از او تحسین منتقدین را برانگیخته و همچنین با هنرمندان گوناگونی همچون یهودی منوهین و التون جان همکاری داشته است.
کنسرت کارنیوال با یک اوورتور آغاز می شود و در ادامه با یک کنسرتو ویولنسل ادامه می یابد. در پایان سمفونی هشتم دووراک اجرا خواهد شد.
این اجرا را Libor Pesek KBE رهبری می کند.
باله کلاسیک روسیه در بریستول
رقصنده های پر آوازه ای از باله کلاسیک روسیه دو اثر پر طرفدار را ماه آینده در بریستول روی صحنه می برند.

در Hippodrome از 5 تا 10 فوریه باله دیدنی دریاچه قو با رقص آرایی بدیع آن توسط Marius Petipa به اجرا در خواهد آمد. صحنه این باله کلاسیک شامل جنگل های انبوه و قلعه های افسانه پریان و دریاچه مهتابی پیش روی تماشاچیان برپا خواهد شد.
این تراژدی رمانتیک و موسیقی زیبای چایکوفسکی را که تا کنون بارها روی صحنه رفته می توان یک باله کلاسیک برای همه دوره ها دانست.
Coppelia اثر Arthur Saint-Léon باله ی دیگریست که در این برنامه روی صحنه خواهد رفت؛ باله ای سراسر طنز و شخصیت های شگفت انگیز، افسانه ی يک اسباب بازي ساز عجيب و غريب که ساخته هاي شگفت انگيزش، عروسکهايیست که بطور جادويي، مانند يک موجود جاندار واقعي هستند.
کنسرت گروه زهی پارسیان (13/10/85 ساعت 18 سالن رودکی)
سرپرست گروه و نوازنده ویولن : مازیار ظهیرالدینی
1. سهراب برهمندی: ویولا
2. آیدین احمدی نژاد: ویولنسل
3. نگار نوراد: ویولنسل
4. پورنگ پورشیرازی: کنترباس
5. نیما زاهدی: ویولن
6. علی جعفری پویان: ویولن
7. محمدرضا کریمی: ویولن
8. تینا جامه گری: ویولن
9. میثم مروستی: ویولا
ریز برنامه:
1. آداجیو فوگ : مهران روحانی
2. مالابو : خوزه براگاتو
3. سرناد 2، اپوس 63 (در چهار قسمت) : فولکمن
Roberto Volkmann Serenade Nr.2
Allegro Moderato Allegro Assai Allegretto moderato / 1815-1883 Allegro Marcato
4. پنج قسمت از سوییت گایانه: آرام خاچاطوریان
Aram Khachaturian /1903-1978
Gayaneh
خورشید گرفتگی ۲۱ آبان ۸۵!!
باز هم گروهی از دوستداران موسیقی مدرن پشت در بسته ی تالار آوینی دانشگاه تهران به انتظار ایستاده بودند. پیش از ورود به سالن انتظار می شد حضور خیلی ها را پیش بینی کرد. هنوز چشم در پی چهره های آشنا ندوانیده بودم که ناآگاه بر چهره آشنایی خیره ماندم...
از آنگاه که دلبسته ی آسمان پرستاره و همنشین مردمان سر به هوا شده بودم، در میان دوستداران آسمان، جستجوی اهل موسیقی می کردم. البته مورد نظر من اهل موسیقی به معنی خاص آن بود. گاهی از این جستجوی بی حاصل سر خورده می شدم و با خود می گفتم چه اصرار بیهوده ای! شاید روش جستجویم وارونه بود.
... دسته گلی بدست داشت و با متانتی که در چهره اش موج می زد تنها روی پله ها به کناری منتظر ایستاده بود. سرانجام نهال جستجوی من به بار نشسته بود. حمید جدیری خداشناس آمده بود تا در کنسرت پژوهشی فلوت مدرن شرکت کند. درنگ شایسته نبود. پس بی درنگ درودم را تقدیمش کردم و بی مقدمه آنچه را در ذهنم می گذشت با او در میان گذاشتم. پیش از این، برخورد رو در رو با این مرد گرامی نداشتم. اخبار فعالیت هایش را می شنیدم و در همایش های نجومی شاهد حضورش بودم. در همان چند جمله اول گفتگویمان مهربانی و فروتنیش نمایان بود. چون از او پرسیدم در پاسخم گفت که هارپ می نوازد. در آن لحظه به حاصل جستجوی چند ساله ام می بالیدم.
حمید مردیست که به پر کردن فضاهای خالی در عرصه علم و فرهنگ ایران زمین کمر بسته و زندگی خود را وقف این هدف کرده است. در این راستا دست گرم دوستیش را به سوی فرهیختگان و دلباختگان علم و فرهنگ می یازد. او در سرزمین علم، مرد عمل است. در حالی که بسیار پرکار و درگیر برنامه فشرده ای برای تحقق آرمانهای نیکویش است، با این همه در صرف وقت برای راهنمایی جوانان پرشور و دوستدار علم بسیار سخاوتمند است.

چند روز پیش که می خواستم با او تماس بگیرم تا برای دیدارش و بازبینی فیلم کنسرت پژوهشی قراری بگذاریم، دوستم با تعجب از من پرسید «مگر خبر ناپدید شدنش را نشنیده ای؟». به راستی خبر تکان دهنده ای بود و هنوز هم باورش برایم سخت و ناگوار است. بی درنگ به سایت ها و وبلاگ های نجومی سری نزدم. ولی شگفتا که جز یکی دو مورد که اشاره ی مختصری به این موضوع کرده بودند خبر دیگری نبود. شاید سکوتشان از سر ناباوری و بهت زدگی بوده است. شاید هم با خود اندیشیده اند؛ بهتر آن است به سری که درد نمی کند دستمال نبندیم! به هر روی با چنین شرایطی بدیهی بود من که ارتباطم با رسانه های غیرتخصصی به صفر میل می کند، دیرتر از همه از این اتفاق آگاه شوم. به سایت های خبری سر زدم. خبرها حکایت از این داشت که پس از این که او در بیست و یکم آبان در راه فرودگاه ناپدید شده، خانه اش مورد تفتیش قرار گرفته و هرآنچه می توانسته شامل اطلاعاتی باشد، از جمله دو عدد کیس کامپیوتر، لپ تاپ، دوربین های عکاسی و فیلم برداری، اسلاید، فیلم و CDهای او ربوده شده است. به گفته دیگر دستاورد تلاش های چندین ساله و تحسین برانگیز او ربوده شده است.
براستی که هرچه سنگ است زیر پای لنگ است. زندگی دلسوختگان علم و فرهنگ که دیریست رویای پشتیبانی شدن از سوی دیگران را از سر بیرون کرده اند، همین حوادث شگفت انگیز را کم داشت.
هم اکنون رنگین ترین آرزویم بازگشت هرچه زودتر حمید، پایان نگرانی دخترک دلبندش و شنیدن خبر تندرستی اوست. بی گمان جامعه ی علمی و بخصوص نجومی ایران هم -هرچند در این باره زبان در کام گرفته- ناشکیبانه چشم به راه بازگشت اوست.
درباره این پیشامد در خبرنامه گویا، ستاره پارسی و جام جم بیشتر بخوانید.
سایت شخصی حمید جدیری خداشناس: mreclipse.ir
جدول آزمون جامع دوره های آموزشی پودمانی (رشته های موسیقی)
|
عنوان دوره |
مواد آزمون |
نسبت سوالات (به در صد) |
تعداد دروس انتخابی |
تعداد کل دروس انتخابی | |
|
تئوری |
عملی | ||||
|
ساز جهانی (4) |
- |
100 |
2 (اجباری) |
4 | |
|
سرایش و تربیت شنوایی (2) |
- |
100 | |||
|
پیانو عمومی (3) |
- |
100 |
2 | ||
|
هماهنگی عمومی (1) |
100 |
- | |||
|
فرم موسیقی جهانی (2) |
100 |
- | |||
|
پیوند شعر و موسیقی (1) |
100 |
- | |||
|
ساز ایرانی (4) |
- |
100 |
2 (اجباری) |
4 | |
|
سرایش و تربیت شنوایی (2) |
- |
100 | |||
|
پیوند شعر و موسیقی (2) |
100 |
- |
2 | ||
|
همراهی ساز و آواز (2) |
- |
100 | |||
|
هماهنگی عمومی (1) |
100 |
- | |||
|
نواختن تنبک (2) |
- |
100 | |||
|
آواز تکخوانی (4) |
- |
100 |
2 (اجباری) |
4 | |
|
سرایش و تربیت شنوایی (2) |
- |
100 | |||
|
همراهی آواز با ساز (3) |
- |
100 |
2 | ||
|
مبانی نظری و ساختار موسیقی ایرانی |
100 |
- | |||
|
پیوند شعر و موسیقی (2) |
100 |
- | |||
|
تحلیل موسیقی رایج ایران |
100 |
- | |||
رقص و موسیقی در جوامع نخستین
قطعي است كه انسان، از زمانهاي بسيار دور، و شايد پيش از آنكه به فكر مجسمهسازي و بناي مقبره بيفتد، از نغمات لذت ميبرده و از بانگ و چهچهة حيوانات و جستن و منقار كوفتن آنها تقليد كرده و، از اين ميان، به آواز و رقص پي برده است؛ شايد هم، مثل حيوان، پيش از آنكه به سخن درآيد، به آواز خواندن پرداخته باشد؛ و بعيد نيست كه فن رقصيدن درست معاصر با آواز خواندن بوده باشد. در واقع هيچ هنري نيست كه بيشتر و بهتر از رقص خصوصيتها و اخلاق مردم اوليه را جلوهگر سازد: رقص به قدري تكامل و تغيير پيدا كرده و از سادگي اولية خود دور شده و حالت تعقيد پيدا كرده كه رقصهاي مردم متمدن هرگز به پاي آن نميرسد. جشنهاي بزرگ، در ميان قبايل، با رقص دستهجمعي يا انفرادي آغاز ميشود؛ همين طور جنگهاي بزرگ با گامها و سرودهاي جنگي شروع ميگردد؛ و اجتماعات بزرگ ديني آميختهاي از آواز و نمايش و رقص است. آنچه امروز در نظر ما بازي و تفريح به نظر ميرسد، بيگمان، براي انسان اوليه از امور جدي به شمار ميرفته است؛ هنگامي كه ميرقصيدند، تنها قصدشان خوشگذراني و لذت نبود، بلكه ميخواستند به طبيعت و خدايان چيزهايي را تلقين كنند و، به وسيلة رقص، طبيعت را به خواب مغناطيسي درآورده، به زمين دستور دهند كه حاصل خوبي به بار آورد. سپنسر ريشة رقص را در تشريفاتي ميداند كه هنگام بازگشت يك رئيس پيروز شده از ميدان جنگ به موقع اجرا گذاشته ميشده؛ ولي فرويد آن را تعبيري طبيعي از شهوات جنسي ميداند و ميگويد كه رقص فني است كه، به شكل دستهجمعي، حس عشق را برميانگيزد. اگر به اين دو، نظرية محدود سابق خود را، كه رقص از جشنها و آداب و مناسك ديني توليد شده، بيفزاييم و هر سه نظريه را، با هم، ريشة پيدايش رقص بدانيم، گويا به بهترين توجيه در اين باره رسيده باشيم.
ميتوان گفت كه نواختن آلات موسيقي، و هنر نمايش نيز از رقص توليد شده است؛ ظاهراً ميل اينكه رقص آهنگ خاصي داشته باشد و، در فواصل معين، اصوات اضافي با آن همراهي كند و اثرش را شديدتر سازد سبب پيدايش آلات موسيقي شده است؛ كما اينكه، براي نيرومند ساختن احساسات وطني يا جنسي به وسيلة بانگها يا نغمات موزون، پيدا شدن چنين اسبابهايي ضروري مينموده است. البته اصواتي كه از آلات موسيقي اوليه ميتوانستهاند بيرون بياورند محدود بوده، ولي اين ادوات، از لحاظ نوع و شكل، صورتهاي بيشماري داشته است. انسان اوليه تمام موهبت خود را به كار انداخته و از شاخ، پوست، صدف، عاج حيوانات، برنج، مس، خيزران، و چوب انواع مختلف بوق، طبل، ني، شيپور، سنج، زنگ، و غيره ساخته و اين آلات مختلف را با رنگها و نقشها و كندهكاريها زينت بخشيده است. از زه كمان قديمي دهها نوع آلات موسيقي درست شده، كه سادهترين آنها چنگ كهن است كه امروز به صورت عالي ويولون و پيانو درآمده است. كمكم، در ميان قبايل كساني پيدا شدند كه كارشان رقصيدن و آواز خواندن بود، رفته رفته، مردم، به صورت مبهمي،مفهوم گام موسيقي را فهميدند؛ تقريباً همة گامهايي كه مورد استعمال آن مردم بود از نوع گام مينور بوده است.
انسان «وحشي»، از تركيب موسيقي و آواز و رقص، هنر نمايش و اپرا را ابداع كرد. در ميان مردم اوليه، رقص در بيشتر اوقات حالت تقليدي داشته و از تقليد حركات حيوان و انسان تجاوز نميكرده است؛ رفته رفته، براي آن ترقي حاصل شد، و به وسيلة آن افعال و حوادث را موضوع تقليد در رقص قرار دادند. بعضي از قبايل استراليا رقص جنسي خاص داشتند: اطراف گودالي را شاخههاي درخت مينشاندند و آن را رمزي از فرج زن قرار ميدادند، پس از آن، به حركات عاشقانة رقص پرداخته، نيزههاي خود را به طرف گودال دراز ميكردند و، به اين ترتيب، عمل جنسي را نمايش ميدادند؛ بوميان شمال غربي استراليا مرگ و زنده شدن پس از مرگ را به شكل خاصي نمايش ميدادند كه فقط از لحاظ سادگي با نمايشهاي معمايي قرون وسطي يا نمايشهاي عاطفي عصر جديد متفاوت بود: رقصكنندگان، با حركات ملايمي، سر خود را به طرف زمين خم ميكردند و آن را در ميان شاخههاي درختي كه در دست داشتند پنهان ميساختند و، به اين ترتيب، مرگ را مجسم ميكردند؛ در اين هنگام، رئيس دسته اشارهاي ميكرد و همه ناگهان سر برميداشتند و با شدت و حدتي به رقص و خواندن ميپرداختند و، با اين عمل خود، بعث و زندگي دوباره را نمايش ميدادند. به اين شكل، يا نظاير آن، هزاران گونه نمايش صامت (پانتوميم) انجام ميدادند تا بزرگترين حوادث قبيله يا كارهاي حيات يك فرد را مجسم سازند. هنگامي كه نغمهپردازي از اين گونه نمايشها جدا ميشد، رقص به تئاتر مبدل گرديد، و به اين ترتيب يكي از بزرگترين صورتهاي هنري در عالم پيدا شد.
برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت
این گروه سافت راک در قسمتی از این کنسرت قطعه ای تنظیم شده برای تم مشهور «ای لشگر صاحب زمان» را اجرا کرد! در میان مدعوین تنی چند از نمایندگان مجلس و همچنین اساتید موسیقی همچون استاد دهلوی حضور داشتند. سرهنگ صدوقی معاونت انتظامی تهران در این مراسم با اشاره به حماسه سازان آزاد سازی خرمشهر ایجاد گروه های جوان موسیقی را مثبت ارزیابی کرد و از گروه خرمشهر 59 به عنوان جوانان هنرمند حماسه ساز یاد کرد. سرپرستی این گروه را کامران جهانبانی، یکی از اساتید گیتار موسسه خوش نهاد به عهده دارد.

با سپاس از آقای علی معافی که این عکس ها را در اختیارم گذاشتند.
چندی پیش در یکی دیگر از برنامه های گروه موسیقی تهران از آقای کوشیار شاهرودی دعوت به برگزاری کنسرت پژوهشی فلوت و اجرای آثار مدرن سلو برای این ساز شده بود. آقای مشایخی پیش از اجرای یکی از قطعاتش روی سن آمد و از اینکه برای یک اجرای سلوی فلوت از قطعات مدرن ظرفیت تالار آوینی تکمیل شده بود بسیار ابراز خرسندی کرد و چنین گفت: «چه کسی می گوید که ما در تهران شنونده موسیقی نو نداریم؟»

برنامه آینده گروه موسیقی تهران: دهمخرداد ماه رسيتال پيانو توسط دلبر حكيم اُوا در سالنشهيد آويني دانشگاه تهران برگزار خواهد شد. خانم حکیم اُوا در اين برنامه قطعاتی از موتزارت، راخمانينوف و عليرضا مشايخي را اجرا ميكند.
متن زیر نوشته رضا مهدوی و برگرفته از روزنامه ایران 31 مرداد 79 است:
مطبوعات پیش از انقلاب را که تورق می کردم، چشمم به تیتر «این خانم سرگرد که حاجیه هم هست در رشته موسیقی شاگرد اول شده است» مربوط به مجله بانوان سال 1356 افتاد. گزیده یی از نوشته آن عنوان را باهم می خوانیم: «… اگر بگوییم دکتر سرگرد هما سادات افسری در رشته موسیقی هنرهای زیبای دانشگاه تهران در سال 2532 رتبه اول را کسب کرده و لیسانس دریافت داشته، شاید تعجب می کنید که چطور این خانم دکتر افسر شهربانی و جناب سرگرد یونیفورم پوش که به قول خودش در هشت سال قبل به مکه معظمه مشرف شده در رشته موسیقی لیسانس دریافت داشته است… چهره اش بدون آرایش و ظاهری بسیار ساده و با وقار دارد و در همان چند جمله گفتگوی اولیه می توان به احساسات لطیف و طبع ظریف و روحیه شکننده و پرذوق او پی برد…»

براستی سخن گفتن درباره شخصیت های نادر چون دکتر تیمسار سادات افسری کار ساده یی نیست. این بانوی بزرگوار فرهنگ ایران، شخصیتی است که حتی پیشوند های نام ایشان هم به راحتی قابل ادا نیست!
دکتر، تیمسار، استاد دانشگاه، مدیر و … . خانم فاطمه هما سادات افسری تمام اینها هست و گذشته از همه اینها، دارای مرتبتی انسانی و قلبی پاک و منزه است. او در خانواده یی فرهیخته متولد شده است. پدر بزرگش فارغ التحصیل مقطع دکتری در رشته علوم قضایی از دانشگاه بروکسل است و در آنجا ازدواج می کند. سایر افراد خانواده هر کدام که به ایران آمدند، زبان دوم خود را به دختر هوشمند خانواده می آموختند.
فاطمه هما متولد دوم مرداد 1330 تهران دارای دیپلم ادبی زبان فرانسه، درجه لیسانس در رشته موسیقی از دانشکده هنرهای زیبا، فوق لیسانس مدیریت امور فرهنگی از دانشگاه هنر، دکتری پزشکی و تخصصی پاتولوژی، مسلط به زبانهای عربی، انگلیسی، فرانسه و ایتالیایی است. پدرش مترجم رسمی زبان فرانسه و مردی به تمام معنا «معارف مدار» و متواضع بود. پاره یی از تحقیقات او به نام دیگران چاپ شده است که عاقبت اهل فضل گاهی وقت ها این چنین است. پدرش به او توصیه می نمود که عمر خود را از باب یک علم مصروف ندارد. چه در پایان بسیار اتفاق می افتد که انسان به شدت از حاصل کار و زحمت خود در یک زمینه متوقع می گردد و هرگز آن علم، شغل و سرمایه قادر به پاسخگویی این توقعات و یا انتظارهایی از خود نخواهد بود. زندگی بیشتر از هر فرصت دیگر، فرصت «آموختن» و «یاد گرفتن» را به او اعطا کرد. او هیچ گاه فریفته یک رشته از دانش نشد و در عین حال مراقب بود که به یک توریست علم و یا اقیانوسی به عمق یک بند انگشت تبدیل نشود. می گوید؛ فراگیری در ابعاد مختلف، خود نوعی درمان برای دردهاست. در محیط خانوادگیش چند زبان تکلم می شود و تحصیلات عالیه امری عادیست. بخصوص آشنایی با موسیقی کلاسیک که از کودکی و نوجوانی در محیط خانه آنها طنین انداز بود. همچنین است آشنایی با هنر نقاشی و آثار نقاشان بزرگ دنیا. زبان دوم او زبان فرانسه است، زبانی که به قول معروف «رطب اللسان» افراد فرهیخته بوده و هست.
خانم سادات افسری تا سیکل اول متوسطه را در دبیرستان ژاندارک گذراند و سپس در رشته طبیعی تحصیل کرد و از یازده سالگی نزد استاد حسین یاحقی به تمرین و یادگیری ویولن پرداخت. بعد از دریافت دیپلم ساز پیانو را هم نزد «استاد مادام استپانیان» دنبال کرد. وی با اندوخته یی گران از معلومات هنری و ادبی وارد دانشکده پزشکی شد. در آن سالها رژیم وقت طرخ خدمت سربازی (سپاهی گری، سپاه دانش و سپاه بهداشت) را برای دختران مقرر کرده بود. امری که روحانیون مبارز وقت به زعامت امام خمینی علم مخالفت با آن را برداشته بودند. دانشجوی جوان رشته پزشکی وارد شهربانی وقت شد و به قول خودش؛ «عمری خدمت سخت و سنگین را خرید». او همیشه در دبیرستان و دانشگاه شاگرد اول بود و از تمام درسها جلوتر. با این همه نمی توانست از ظلم و ستمی که بر سرش می رفت خود را به دور بدارد. دروس دانشکده هنرهای زیبا-رشته موسیقی- دریچه یی شد به جهان معنویت و استعداد شکفته او در این مسیر شکفته تر شد. درس هایی را که از استاد حسین یاحقی و مادام استپانیان در سالهای پیش آموخته بود در این دانشکده با همیاری معنوی «استاد دکتر داریوش صفوت» به مرحله هنر ناب رساند. این دانشجوی مطرح دانشکده از دروس خانم «فاخره صبا» نیز بهره بسیار برد و رشته خود را با کسب امتیاز رتبه اول به پایان برد. در آن زمان، از امتیازات شاگرد اولی در دانشگاه آن بود که فارغ التحصیل بتواند به میل و انتخاب خود بتواند رشته تحصیلی مطلوبش را ادامه دهد. از سوی دانشگاه تهران به علت کسب امتیازهای تحصیلی، بورس تحصیلی کشور فرانسه به او تعلق گرفت، ولی محدودیت های نظامی و سنگ اندازی های مسوولان وقت سبب شد تمام موارد امتیاز را مردود اعلام کنند و همان رشته پاتولوژی در پزشکی را به شاگرد اول رشته موسیقی روا دارند! رشته یی که مناسبتی با ذوق و شخصیت او نداشت. این دوره تحصیلی، تلخ و سنگین به پایان رفت. اگر چه استادان فوق العاده یی چون؛ «شمس شریعت تربقان»، «دکتر ضیا شمسا»، «دکتر منصور جمالی» و «دکتر فروزنده فریدونی» در آن سالها با او در یک فضا بودند و وجودشان مانند ستاره یی در آسمان علم و دانش ایران می درخشید. دکتر سادات افسری دنباله تحصیل علم را رها نکرد و در دانشگاه فارابی جزو نخستین گروه دانشجویانی بود که در دوره فوق لیسانس در رشته مدیریت امور فرهنگی پذیرفته شد. تحصیل علم ادامه داشت و سفر غرب نیز پیش آمد و دانشمند جوان مجبور شد تمام امتیازات اداری (!) خود را به کناری نهد و به دانشگاه ULB در بروکسل برود. در آنجا موفق شد آزمون های پزشکی را با موفقیت بگذراند و شاخه پالیوگرافی در موسیقی را نیز را در دانشکده علوم انسانی پیگیری کند و نیز از محضر استاد بزرگ «حسام خادم» (شاگرد مستقیم جرج سارتون) بهره بگیرد. او درسهای تاریخ علوم و فرهنگ اسلامی را آموزش می داد.
گردش زمان بازی هایی از پی هم پیش آورد و دانشمند جوان را دوباره به سوی استاد سابقش «دکتر داریوش صفوت» رهنمون کرد. او سیر در عوالم معنوی را رها نکرد و جان خسته خود را با هنر خوشنویسی نزد «استاد امیرخانی» تسلی می داد. خانم فاطمه هما سادات افسری اکنون بانویی است دانا و فرهیخته و از مفاخر مسلم ایران زمین که درجه پزشکی و مرتبه امیری و چند مدرک تحصیلی در مراتب عالی و اداری دارد و در آموزش عالی استادی نمونه است و بدون توقع از هیچ مقام اداری، زندگانی یی دارد که مظهر وفاداری به شرف علم و دانش است.
خانم کلارا به ایران و به موسسه ی خوش نهاد بازگشت.
از اساتید موسسه خواسته شده تا زندگینامه ای از خود را جهت قرار دادن در سایت رسمی موسسه ارائه دهند.
خانم افسری دانشجویان درس سازشناسی را ملزم به ارائه ی تحقیقی در این زمینه کرده است. پیرو این امر تحقیقی که مهرداد رنجبر پیرامون ساز طبلابایا انجام داد بسیار مورد توجه خانم افسری قرار گرفت. به کسانی که علاقمند مطالعه درباره این ساز هستند پیشنهاد می کنم نظری به این تحقیق بیاندازند.
خانم لیدیا کاشیر سکایا رویت شد. اما خانم ها کلارا بوکوچاوا و هایکانوش کاناچیان را در سال جدید در موسسه نمی بینید.
من همچنان منتظر حضور آقای صاحب نسق در موسسه ی خوش نهاد هستم.
این روزها گویا قرار بود چند تن از شاگردان آقای الکساندر هوانسیان برای اجرای پیانو در سالن موسسه روی صحنه بروند.
چندی پیش آگاه شدم که پودمان جاری 12 هفته ای برگزار خواهد شد. جالب اینجاست که بسیاری از دانشجویان و مدرسین روحشان هم از این موضوع بی خبر است. اینکه آموزگار نمی داند تا کی بیاموزد و کی بیازماید چندان خوشایند به نظر نمی آید. علی معافی در سایت رسمی موسسه اعلام کرده است که پودمان های آینده دوباره 16 هفته ای خواهد بود. خانم افسری تا چند روز پیش بر این تصور بود که برای دو یا سه پودمان درس پیوند شعر و موسیقی در نظر گرفته شده، در نتیجه تا اکنون که چیزی به پایان پودمان نمانده عروض درس می دانند. اکنون که با خبر شده اند این درس تنها در یک پودمان ارائه می شود تصمیم دارند که کتاب آقای دهلوی را در دو- سه جلسه ی باقیمانده تدریس کنند.
خانم افسری در پی کنجکاوی مصرانه من متن مصاحبه ای را که پیش تر با ایشان صورت گرفته بود، در اختیارم قرار داد. در فرصت مناسب متن یاد شده را در این صفحه قرار خواهم داد.
دانشجویان متاثر از تعطیلات نوروزی را می توان به دودسته تقسیم کرد:
نخست عده بیشتری که تعطیلات را در گشت و گذار به سر کرده اند و آنقدر از از مطالعه و تمرین موسیقی به دور بوده اند که حتی فواصل چهارم و پنجم و اکتاو هم برایشان حس آشنایی ندارد.
دوم آن دسته ی کم شماری که به نوروز خلوت گزیده و سرشان به موسیقی گرم کرده اند.
من امسال سنت دیرینم را شکستم و به دسته نخست پیوستم. باشد که این فاصله قابل جبران باشد.
۸ روز دیگر باز می گردم.
تا آن روز بدرود.
در سایت رسمی موسسه خوش نهاد درباره دکتر فاطمه هما سادات افسری چنین نوشته شده است:
«داراي درجه تخصصي پزشكي و مرتبه اميري نيروي انتظامي و چند مدرك تحصيلي در مراتب عالي و اداري و آشنايي با چهار زبان رسمي عربي ، ايتاليايي ،انگليسي و فرانسه مدرس رشته موسيقي دانشگاه سوره و مدرس دروس اختصاصي موسيقي در كنسرواتوار تهران (مؤسسه خوش نهاد پيمان) مي باشد. وي از 11 سالگي نزد استاد حسين خان يا حقي به تمرين ويولن پرداخت . ساز پيانو را در هنرستان موسيقي دنبال كرد. بعد از ديپلم وارد دانشكده پزشكي و بعد از آن وارد خدمت نظام شد سپس وارد دانشكده هنر زيبا (رشته موسيقي) و دانشگاه ULB بروكسل بلژيك راه يافت. استاد دكتر فاطمه سادات افسري بانويي است دانا و فرهيخته و از مفاخر مسلم ايران زمين.
سال 1356 ليسانس رشته موسيقي رتبةاول از دانشكدةهنرهاي زيباي دانشگاه تهران سال 1358 فوق ليسانس رشته مديريت امور فرهنگي از دانشگاه هنر سال 1360 تخصص آسيب شناسي باليني و تشريحي از دانشكده پزشكي دانشگاه تهران سال 1372 - 1368 طي دوره فيزيكولوژي در دانشگاه ULB بروكسل بلژيك»
آخرین بار که با آقای علی معافی صحبت کردم از اکاذیبی که من در وبلاگم می نویسم گلایه می کرد. توصیه ی او بر این بود که با دقت در صحت نوشته ها، وبلاگم را صاحب اعتبار کنم. آقای معافی احتمال عدم بازگشت اساتید خارجی یاد شده را به موسسه احتمالی بی اساس دانست و خبر پیوستن آروین صداقت کیش به جمع مدرسین موسسه را نیز تکذیب کرد.
یکی از خوانندگان این وبلاگ در باره خانم افسری چنین می گوید: «خانم دکتر افسری استاد بنده نیز بوده اند. من در رشته مدیریت فرهنگی هنری تحصیل کرده ام و پایان نامه بنده نیز به استاد راهنمایی ایشان می باشد. فوق العاده ایشان از نظر علم و اخلاق در سطح بالایی هستند. اگر اشتباه نکنم ایشان به پنج زبان خارجی تسلط دارند. پزشک نیز هستند و ویولن را بسیار عالی می نوازند. همچنین یکی از رشته های تحصیلی ایشان مدیریت فرهنگی می باشد.»
آقای دهلوی در مصاحبه ی اخیرش سیستم آموزش موسیقی در موسسات علمی- کاربردی را به شدت مورد انتقاد قرار داده است.
شنیدم که بزودی آقایان کیاووش صاحب نسق و آروین صداقت کیش در موسسه خوش نهاد مشغول به تدریش خواهند شد.
به دلایلی نامعلوم چند تن از اساتید خارجی (کلارا بوکوچاوا، هایکانوش کاناچیان و لیدیا کاشیر سکایا) به یکباره موسسه را ترک گفتند و امیدی به بازگشت آنها نیست.
مصاحبه با دکتر افسری به دلایلی به هفته های آینده موکول شد.
لطفاْ اغلاط املایی این وبلاگ را به من گوشزد کنید. در یکی از نوشته ها، دغدغه را با قاف نوشته بودم. پوزشم را بپذیرید.
آنچه در روزهای اخیر برایم تازگی داشته آشنایی با دکتر افسری و حضور در کلاس درس اوست. خانم افسری از همه چیز سخن می گوید. همه چیزهایی که آموختن درباره آنها برایم لذت بخش است. هنوز نمی دانم که ایشان در چه رشته هایی تحصیلات آکادمیک داشته است. به گفته دیگر هیچ چیز از زندگینامه او نمی دانم. اما به محض اینکه اطلاعاتی بدست بیاورم در اینجا خواهم نوشت.
هیچ از گفتار عامیانه خوشم نمی یاد. گمان نمی کنم هیچ جای دنیا زبان عامیانه ای وجود داشته باشه که به اندازه ی عامیانه فارسی از زبان کتابی دور باشه. بهتره رادیو رو خاموش کنم... خوب حالا بهتر شد. از چند میلیون بازدیدکننده این وبلاگ بخاطر اینکه چند روز تاخیر داشتم پوزش می خوام. می گن چند روز پیش موسسه خوش نهاد برای صد و بیست و پنجمین زادروز بارتوک جشن تولد گرفته بوده. چه عدد رندی! به هر حال دستشون درد نکنه. گویا به دیپلمات ها کلی خوش گذشته، غیر دیپلمات ها رو هم به مراسم راهی نبوده. همچنین بی ربط یا باربط به مسائل اخیر موسسه در حال بزک شدنه. اگر این روزها گذرتون به خوش نهاد افتاد مراقب باشید که رنگی نشید. برای ترم جدید 9 درس ارائه شده. 9 درسی که جمع شهریش میشه 395 هزار تومان ناقابل و با این شرایط چرا اونهایی که دارن رایگان تحصیل میکنن قدر شرایطشونو نمی دونن. من که باورم نمی شه با توجه به شاغل بودنم از پس این تعداد درس توی یک ترم بر بیام. خدایش بخیر کناد.
رفته بودم دفتر دانشگاه جامع. براستی سبب انبساط خاطر شد. جالبترین نکتش این بود که میگفتن ما اجازه نداریم تعرفه شهریه رو در اختیار دانشجو قرار بدیم!! سخنان نغز دیگه ای هم می فرمودند که بماند. به هر حال پس از آزمودن چند تاکتیک اداری ویژه موفق شدم فهرست واحدهایی رو که در کل دوره باید بگذرونم به چنگ بیارم (بر کسی پوشیده نیست که این روزها برای رسیدن به حق مسلم خودت باید به ترفند های گوناگون متوسل بشی)
چیزی به ساعت 5 نمانده. شمار کسانی که پشت در تالار آوینی منتظر ایستاده اند آنقدر نیست که کسی دغدغه ی تصاحب صندلی داشته باشد. شاید این سوت و کوری ناشی از آن باشد که زمستان است و ره تاریک و لغزان است. به یاد دارم که در شب شوپن با اجرای خانم حکیم اُوا در همین تالار، کم نبودند کسانی که صندلی نداشتند و سرپا ایستاده بودند. تا من به حساب ساندویچی که به عنوان ناهار همراه خود دارم رسیدگی کنم عقربه دقیقه شمار خود را پیروزمندانه به قله 12 رسانیده. طبق عادت واهی همیشگی در سالن انتظار به کتابهای آقای مشایخی که چند سالیست در ویترینی در آنجا جای گرفته اند خیره شده ام و به دوستم درباره آنها چیزهایی می گویم. هم زمان دو نفر دیگر هم این کتابها را موضوع گفتگوی خود قرار داده اند. چه تفاهمی! به سرعت متوجه وجه اشتراکی هم می شوم. این دو از دانشجویان پودمانی 84 خوش نهاد هستند. اما این تفاهم و اشتراک حتی منجر به سلام هم نمی شود و راهشان را به دیگر سویی از سالن می کشند. و این دو تن دیگر بار مرا یادآور می شوند که زمستان است... کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
همکلاسی که همراه من است برای اولین بار حضور در محفل گرم گروه موسیقی تهران را تجربه می کند. از این سو از هر آشنایی که بازتاب نور از چهره اش شبکیه ام را نوازش می کند، اطلاعاتی به دوستم می دهم. آشنایی را در گوشه گوشه این ساختمان میبینم. اما دوستم نمیتواند او را ببیند. آنچه من می بینم خاطره فرشاد است. فرشاد بود که مرا با گروه موسیقی تهران آشنا کرد. دوستان من کجا هستند؟ هر کجا هستند روزهاشان پرتقالی باد...
هر چند فرشاد ها جایشان خالیست اما آرش ها عرصه مهربانی را خالی نگذاشته اند. همیشه از دیدن آرش عباسی گل از گلم باز می شود. این بار او در صندلی جلویی من نشسته و همچون گذشته بنده نوازی کرده و با من احوالپرسی گرمی می کند. هر چه چشم میگردانم کسی را که همه برای بزرگداشتش گرد هم آمده ایم در تالار نمی بینم. قابل پیش بینیست که به زودی شروین فریدنژاد روی سن می رود و از حاضرین درخواست می کند از هر راهی که می توانند از جیرجیر کردن صندلیهای بالکن خودداری کنند. آقای فلاح (پدر آموزگار پیانوی پیشینم) را در ردیف جلویی می بینم و و به او عرض ادب می کنم. همیشه برای تماشای اجراهای دخترش حاضر می شود. درود بر پدر و مادرهایی که مشوق فرزندان موزیسینشان هستند.
آقای مشایخی روی سن می رود تا پرسشی که در ذهن من ایجاد شده را پاسخ دهد و چنین می گویید:
«من انتخاب هایی را که برای قدردانی از اساتید موسیقی در ایران انجام میشود قبول ندارم. این سخنم را مغروضانه نپندارید، چون خود من هرچه جایزه قبل و بعد از انقلاب بوده دریافت کرده ام. مدتیست گروه موسیقی تهران به برگزاری برنامه هایی برای بزرگداشت اساتید اقدام کرده و در این مدت از چندین استاد تقدیر شده. اما تا کنون به دلیل فروتنی فراوان استاد فریماه قوام صدری جرات برگزاری بزرگداشت ایشان را در حضورشان نداشتیم. وقتی با خبر شدیم که برای دو ماه عازم کانادا هستند فرصت را برای این مراسم غنیمت دانستیم.»
از آنجا که بروشور به تعداد حاضرین موجود نیست نگاهی به فهرست برنامه ها در بروشور آقای همسایه می اندازم:
مروارید ها، در سه قسمت، اپوس 118 (پیانو: نینا مقصودلو)
سونات شماره ی یک برای فلوت و پیانو، اپوس 47 (فلوت: مهرداد غلامی- پیانو: رزیتا شاکر)
نگاهی به گذشته، شماره 2، اپوس 109 (پیانو: فرزیا فلاح رجب زاده)
جشن، برای گروه کوبه ای غربی و پیانو، اپوس 133، شماره 1 (رهبر: احسان خطیبی- پیانو: سعید آبادی- گروه موسیقی نو)
همراه شوپن، اپوس 130 (پیانو: الناز بهکام)
پروانه کوههای زاگرس، برای پیانو چهار دست، اپوس 121 شماره 2 (پیانو: الناز سیدی، فرزیا فلاح رجب زاده)
باغ خدا، اپوس 144 (رهبر: علی رادمان - کلارینت: هوتن غضنفری- ارکستر موسیقی نو)
سونات شماره یک برای پیانو و ارکستر، اپوس 127 شماره 1 (رهبر: احسان خطیبی- پیانو: سینا فلاح زاده- ارکستر موسیقی نو)
آواز شماره یک برای ویولنسل و ارکستر، اپوس 141 (رهبر: علیرضا مشایخی- ویلنسل: صنم قراچهداغی- ارکستر موسیقی نو)
چند مورد از این فهرست برایم تازگی دارد. گمان میکنم سومین یا چهارمین بار است که الناز و فرزیا قطعهی پروانه را اجرا می کنند. یاد اجرای این اثر توسط خانمها قوام صدری و حکیماُوا در تالار وحدت بخیر. اینکه شاگردان خانم قوام صدری در اجرای قطعات چهاردستی موفق هستند شاید بی ارتباط با این نباشد که این استاد در زمینه آنسامبل متخصص است. همچنین خانم قوام صدری را می توان متخصص و ویرایشگر آثار پیانویی علیرضا مشایخی نیز دانست. پس از اجرای فرزیا فلاح، آرش عباسی رو به پدر فرزیا می کند و بخاطر اجرای عالی او به پدرش تبریک می گوید.
نوبت اجرای آواز شماره یک شده. آقای مشایخی لازم میبیند درباره این اجرا توضیحی بدهد: «امکانات تالار برای این اجرا کم است. ما سعی می کنیم با پخش همزمان صداهای از پیش ضبط شده این قطعه را اجرا کنیم. اگر ناموفق بودیم اجرا را متوقف کرده و دیگر بار بدون افکت اجرا می کنیم.»
پخش این صدای ضبط شده به سینا فلاح زاده واگذار شده است. گاهی به نظر می آید صداهای ضبط شده با صدای ارکستر آنطور که شایسته است با هم سازگاری ندارند. به هر حال بدون هیچ وقفه ای اجرا پایان می گیرد و ساعات خاطره انگیز دیگری با گروه موسیقی تهران پایان میگیرد.
با خودم میاندیشم که موسیقی نو، سخنان نو و غیرمنتظره ای به ما میگوید. به نظر من همانطور که نوع بیان یک آوانگاردیست، در بسیاری از موارد مخاطبانش را شگفت زده و غافلگیر میکند، لازم است عکس العمل مخاطبان به آن اثر چیزی بجز کف زدن های کلیشه ای باشد. بگونه ای که آهنگساز از این عکس العمل ها جا بخورد! روی سن خشکش بزند و به فکر فرو رود. اگر من آهنگسازی آوانگاردیست بودم هیچ دوست نداشتم که بتوانم رفتار پس از کنسرت مخاطبهایم را پیش بینی کنم. فرصت خوبیست که نظرم را در گوش آقای مشایخی زمزمه کنم، اما نمی دانم چرا چنین نمیکنم...
یکی از بروشور های نقش بر زمین را برمیگیرم و از تالار خارج می شوم.
همیشه پس از کنسرت عذاب روحی من آغاز می شود. در این چنین لحضاتی تمایل شدیدی به گریختن از انسانها در من پدیدار می شود. بهتر است بیش از این به رسوایی بر علیه خودم ادامه ندهم. وصف کاملی از این حالات را می توانید در "گرگ بیابان" اثر جاودان هرمان هسه بخوانید. همه این شعله ها را برای لحظاتی فرو می نشانم و در میان جمعیت می مانم تا به آموزگار گرامی سلامی تقدیم کنم و مراتب سپاسگزاریم را به خاطر اجرای زیبای امشب به آگاهیش برسانم.
باید فرصت را برای بهرمندی از نصایح موزیکال آرش مهربان غنیمت بدانم. از او برای ارتقا مهارت دشیفر راهنمایی می جویم. در میان سخنانش به کتاب “A DOZEN A DAY” اشاره می کند که گویا از سوی انتشارات چنگ بنام «موسیقی و تصویر» و برای کودکان منتشر شده. آقای عباسی می گوید که این کتاب برای بزرگسالان هم می تواند بسیار مفید باشد.
دیگر کار من در این دانشگاه 50 تومانی چهر پایان گرفته.
گرگ بیابان رو می کند بسوی قمستان و پای می گذارد در راه، چشم می دوزد در چهره ی ابر آلود همسفر همیشه اش، مــــاه
خداوند او را از عذاب فیلمهای سینمایی اتوبوسی در امان بدارد...آمین!